مدیر مسؤول : الاهه سروش - 0093798215215 - شورای نویسنده گان : افسر رهبین ، گلنور بهمن ، کاوه جبران ، ابراهیم امینی ، سهراب سامانیان و امان پویامک - طراح وبسایت : علی ژکفر - 0093708528115  

قمر نزدیک: شفیق نامدار


تقریباً نام های تمام اعضای خانوادة پنج نفری مان از مشتقات مهتاب استند. خودم «قمرالدین»، خواهر بزرگم «مهتاب»، خواهر دیگرم «مه لقا» و لقب مادرم «ماه گل». البته مادرم قبل از عروسی نام دیگری داشته که از آن خوش پدرم نیامده و به ذوق خود لقب ماه گل را بالایش گذاشته. نظام شمسی خانوادة ما متشکل از یک ستاره و چهار قمر بود که همه حول مدار پدرم می چرخیدیم و بزرگ ترین و نزدیک ترین قمر مادرم بود.
هرگاه پدرم صدا می زد:
- ماه گل... ماه...گول!
یک بار سرا پای مادرم را ورانداز می کردم؛ کجایش به ماه و گل می ماند؟
صورت درشت و لکه دار، بینی کلان و شلغمی، لب های گرده یی، ابروان کوتاه و کم پشتش؟ خلاصه هیچ شباهتی به ماه و گل نداشت و پدرم همین اشتباه را در مورد خواهرانم نیز مرتکب شده بود.
و حالا که خواهرانم رفته اند به خانه های شوهران شان و مادرم نیز پیر و ضعیف شده، درست به یک بتة گل مرسل می ماند که آخرهای خزان شب ها را در میان آشیانة باد می گذراند و حاشیة برگ هایش تاسیده و پژمرده شده اند.
آواز پدرم نیز مهربان تر شده است:
- ماه...گووول!
سرا پای مادرم را ورانداز می کنم؛ کجای مادرم به ماه و گل می ماند؟
و این کار پدرم به شاعر بی استعدادی می ماند که چشم یارش را به زنبق تشبیه کرده باشد.
مادرم هرکاره بود: نانوا، خیاط، آشپز، مالدار و پنج کلک درشت و کارکشته اش هفت هنر بود. تابستان ها پاروی گاو و گوساله را با ته ماندة کاه یکجا نموده و با دستانش آن را مشت می کرد:
- پلچ پلچ... پلچ پلچ...
و بعد آن را به دیوارها می چسپاند و زینة خاکی رنگ دیوار پر از ستاره های زیره یی رنگ با فاصله های متناسب می شد، درست به یک پارچه اطلس گلاباتون دوزی شده می ماند. مادر حجب و اطاعت عجیبی در خود داشت و مثل آن که قراردادی را امضا کرده باشد، هرگاه پدرم به چیزی احتیاج می داشت فقط لازم بود دهنش را به طرف سقف خانه نموده و چشمانش را کورک کند:
- ماه...گول...
و مادرم حاضر می شد.
- تو...ف دانی!
- خوش!
و گاهی من هم به تقلید از پدرم دهنم را به طرف آسمان نموده و چشمانم را کورک می کردم:
- ماه...گول!
مادرم حاضر می شد.
- نان!
- خوش!
آن وقت ها برایم هیچ مشکلی وجود نداشت که توسط مادرم حل نشود و طبیعتاً باید مادری وجود می داشت و ما دهن های مان را به طرف آسمان نموده و چشمان مان را کورک می نمودیم:
- ماه ...گول ...ووول...
و مادر نیز مانند آن که با ما قراردادی را امضا کرده باشد حاضر می شد.
***
یک روز زمستانی که همة ما گرد صندلی نشسته بودیم، فضای گرم خانة مان را سخنان غیر منتظرة پدرم منجمد ساخت. مادرم از وقت شنیده بود که پدرم زن دیگری می گیرد، ولی این بار گپ آفتابی شد و مادر و خواهرانم به گریه شدند.
پدرم تهدید می کرد. خواهرانم تضرع می کردند:
- مادرم کار کرده می تواند... زن نگیر...
مادرم رویش را میان پنجه هایش پنهان کرده بود و هق هق می گریست.
گریه اش معصومانه بود و برای نخستین بار متوجه شدم که مادر نیز عاجز و درمانده است و مانند این که از پدرم عذر بخواهد التماس می کرد:
- آخر من جور هستم، هنوز کار کرده می توانم...
و پنجه های درشت و زمختش را به پدرم نشان می داد، مثل آن که می خواست بگوید، هنوز هم این پنجه ها کار کرده می توانند.
پدرم مرا نزد خود نشانده بود و به دستم یک سکه را گذاشت. در حالی که نوازشم می داد گفت:
- چطور برایت یک مادر دیگر نخرم؟
ذوقزده گفتم:
- هان مادرم کهنه شده، یک مادر نو بخر...
پدرم قهقهه خندید:
- آفرین بچیم، می خرم... می خرم...
و اضافه کردم:
- قدش دراز باشد، برابر چت خانه.
مثلی که خوش پدرم نیامد:
- نی دراز بی نماز خوشم نمی آید، آدم های دراز مانند مادرت کودن هستند.
مطیعانه قبول کردم:
- خوب یک مادر خوردترک بخر، برابر صندلی.
از آن روز به بعد روش مادرم با من و پدرم تغییر کرد و هرگاه با من مواجه می شد طعنه ام می داد:
- اولاد ناخلف! پدر مانند!
پدرم مانند آن که تازه مزة دهنش را یافته باشد، هر لحظه بالای مادرم ایراد می گرفت:
- این شوربا مزه ندارد مانند آب کالاشویی!
- این پلو مزه ندارد مانند سبوس!
و مادرم هم گستاخ شده بود و جرأت یافته بود که به مقابل پدرم حرف بزند:
- غرورت به سرت بزند، خدا چهار روپیة حرامت را بگیرد...
صحبت پدرم با من بیش تر شده می رفت، برایم سکه های پنج افغانیگی می داد و با من در مورد زن آینده اش صحبت می کرد:
- برایت یک مادر چاق و فربه می خرم.
- آدم های چاق دویده نمی توانند، لطیف کلوله وقت پیش پیشک لول می خورد.
مثل این که خوش پدرم نیآمد:
- از لاغرها خوشم نمی آید، لاغرها مانند کجاوه لق و لُق می شوند. بعد مطیعانه قبول می کردم:
- خوب یک زن چاق بگیر، مادر لطیف کلوله را بگیر...
پدرم قهقهه خندید:
- نی نی، بیوه ها را نمی گیرم.
دیگر مسألة زن گرفتن پدرم موضوع داغ هر خانواده یی دور و پیش مان بود. وقتی که پدرم در خانه نمی بود زنان و دختران همسایه ها از عقب دیوارها سر می کشیدند و به مادرم در مورد مصیبتی که بالایش خواهد آمد مشورت می دادند. زنان با تجربه ملاها و فالبین ها را آدرس می دادند و تأکید می کردند که با آب چلم حویلی را آب پاشی کند. مادرم هق هق می گریست و دستانش را به طرف همسایه ها دراز می کرد مثل آن که می خواست بگوید: از این دست ها هر کاری ساخته است و با آخرین حرف دلش را خالی می کرد:
- خدا چار روپیة حرامش را بگیرد.
سکه هایم را از کیسه ام می کشیدم و به مادر نشان می دادم:
- این پول ها حرام هستند؟
- حرام قطعی!
- با صابون بشویم پاک می شود؟
- پول سود، پول بی زکات...
شب ها پدرم مرا کنار خود می نشاند و در مورد زن آینده اش صحبت می کرد. شاید آن وقت یگانه کسی که مخالف او نبود من بودم. به یک قاضی رشوت خوار می ماندم که سکه های پنج افغانیگی چشم حقیقت بینم را کور ساخته بودند.
بالآخره قرار بر این شد که هر وقت زمستان تمام شود، برف ها آب شوند و شگوفه ها برویند، پدرم یگان جای خواستگاری روان می کند. خواهرانم ماتم می گرفتند، مادرم فیق فیق می گریست و نومیدانه می گفت:
- برای تو کی زن می دهد؟
پدرم مانند این که در محکمه شاهدی داشته باشد به طرف جیب هایش اشاره می کرد:
- پول می دهم، پول!
مادر با گستاخی غیر قابل انتظار می گفت:
- خدا چار روپیه ات را بگیرد.
دلم می خواست سکه هایم را دور بریزم، اما دلم نمی شد، آخر اگر حرام هم باشد به درد آدم می خورد.
زمستان آن سال دراز و دلگیر شده بود. آخرهای سال هم برفباری بود.
فاصلة آسمان با زمین کوتاه شده بود و چند حویلی آن طرف تر آسمان خمیده و به زمین می پیوست. ابرهای خاکستری و سرکش و زمین گل آلود و سیاه رنگ دلگیر بود و شهر ما در میان پنجه های چنان زمستانی اسیر بود؛ درست شبیه شعر «زمستان» «اخوان ثالث».
یک صبح زود دروازة حویلی تک تک شد. «ملا عظیم عرب» پدرم را کار داشت. چهره اش مضطرب می نمود و لب هایش می پرید. پدرم پرسید:
- ملا صاحب خیریت در این گل صبح؟
- خیر و خیریت.
- بازهم؟
- بعد از خیریت امشب دوکان «رمضان» زرگر دزدی شده.
جایی که پول های پدرم آن جا بود.
آن شب پدرم از فرط اندوه چیزی نخورد. اصلاً راه گلویش بند شده بود. چهره اش سخت آژنگین می نمود. تازه متوجه شدم که پدرم از مرز جوانی گذشته است و مانند آسمان آن شب زمستانی چهره اش دود کرده بود.
خواهرانم ماتم گرفته بودند. مادرم مانند یک گربة خانه گی آرام و مطیعانه گرد گرد پدرم موس موس می کرد.
برایش چای داغ می ریخت، بالش را به پشتش می گذاشت، دم به دم تف دانی اش را خالی می کرد و تسلی می داد:
- خدا مهربان هس، باز پولدار می شوی...
خواستم کاری بکنم تا نشاط از دست رفتة پدرم را باز گردانم. خودم را بهش چسپاندم تا از تهِ دلش حرف بزنم. آهسته گفتم:
- هر وقت زمستان خلاص شد، برف ها آب شد، زن می گیری؟
بر خلاف انتظارم چهره اش را میان پنجه هایش پنهان کرد و مانند آسمان دود کرده به غرش و باریدن پرداخت:
- تباه شدم، پول ها را دزد برد، کی برایم زن می دهد؟
کیسه هایم را پالیدم، سکه هایم را به دامنش ریختم:
- با این پول ها زن بگیر، این پول ها را با صابون شسته ام، حرام نیستند.
شب دیگر به مادرم هدایت داد تا صندلی مهمان خانه را گرم کند. ملای مسجد و چند پیرمرد همسایه ها آمدند و برای پدرم تسلیت گفتند و پدرم از پیرمردان دعوت کرد که هر شب بیایند و قصه کنند و چار روز دنیا را خوش بگذرانند.
دیگر از آن حادثه سال ها گذشته است. خواهرانم رفته اند خانه های شوهران شان. من هم بعد از ختم تحصیلات در کابل زنده گی دارم. هر دو سه سال یک بار آن هم برای مدت کوتاهی فرصت می یابم تا بروم به زادگاهم و از پدر و مادرم دیدن کنم. پدرم بیش تر اوقات خود را در مهمان خانه با دیگر پیرمردان می گذراند و می گویند «دست پیر» گرفته و دنیا را «چهار تکبیر» گفته و هرگاه احتیاجی برایش پیدا شد با آواز التماس آمیزی صدا می کند:
- ماه گوووول!
و مادرم به یک بتة گل مرسل می ماند که آخرهای خزان را در میان آشیانة باد می گذراند و حاشیة برگ هایش تاسیده شده اند و حالا هم که مرا می بیند با طعنه می گوید:
- از مه بیزار هستی، پدر مانند!

طراح: علی ژکفر

 

سیمای نخبه گان افغانستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

. اندیشه های نویسنده گان به معنای دید گاه روزنه نیست ! روزنه در ویرایش و کوتاه کردن نوشته ها دست باز دارد