مدیر مسؤول : الاهه سروش - 0093798215215 - شورای نویسنده گان : افسر رهبین ، گلنور بهمن ، کاوه جبران ، ابراهیم امینی ، سهراب سامانیان و امان پویامک - طراح وبسایت : علی ژکفر - 0093708528115  

امان پویامک : چین های قفس ( داستان کوتاه )ه

کفش های زن با پینه های نارنجی و سرخش، بر پشت سنگ های که جاده را سنگلاخی می ساختند به زحمت کشیده می شدند و بقچه يی سرخ گل سیبی که از گوشة کبود چادری پر چینش بیرون زده بود دست به دست با او راه می رفت، در چشم اندازش همه سنگ بود و بازهم سنگ بود، و می گفتی جزِِء برگ های پاییز زدة درخت چناری که دست باد این جا و آن جا پراکنده بود و زنی که در چین های چادری اش گم شده بود، هیچ چیزی به این حوالی سنگی و سرد روح نمی بخشید. با سردی اش بایگانی حواسش را مه آلود می ساخت و حس مالیخولیایی ای را که از دیرگاهی در او خوابیده بود بیدار می کرد، حس این را که زنده است یا نه؟ و حال این غریزه يی مرگبو در ضربان چهار بندش که از نو به شمارش افتاده بودند پیچیدن می گرفت و بعد با دلهرة گنگی در هم می آمیخت و در حرکاتش جاری می گشت و درست مثل تیاترستی که نقش «پانتو میم» ی را در صحنه يی به نمایش بگذارد پاهایش را محکم به سنگ های زیر پایش کوبید، انگار می خواست با این پای کوبیدن به نوعی اعلان موجودیت کند اما می گفتی با این هم باورش را نشناخت چند قدم به عقب برگشت و درست مثل این که کسی مخاطبش بوده باشد، با صدای که سرشار از تردید و شک بود فریاد کشید، کلمات فریادش با زوزة باد های دوره گرد گره خورند و بعد به گوش خودش رسیدند:
ــ اگر زنده ام پس زنده گی کو؟
از آن چه که از زبان خودش شنید دست و دلش لرزیدند ،گونه هایش تب کردند، و پاهایش از حرکت ایستادند، لحظه يی در چین های چادری اش فرو رفت و به نجوای نفس هایش گوش داد، انگار حل معمای بودن و نبودش را از نفسهایش سوال میکرد، امابه فکرش رسید که نفس هایش را هم قفس کرده اند. از این خبر دلش سخت گرفت و چیزی در درونش بال بال زد در طعم چشمهایش تلخ شد در شانه هایش لرزید و درگلویش گیر کرد تا قفل بی کلید سکوتش را شکست،هق هقش با شیون باد های سرد دست دادند و خود را به سنگها کوبیدند ،شانه هایش زار و حزن آلود لرزیدند ودرختی که آنسوتر با چندین پنجه و دست بروی آسمان ابری آغوش باز کرده بود برگهای زردش را بر شانه های لرزانش ریخت میگفتی با این کار سکوت شکنی زن را تحسین میکرد و او بیشتر از بیش دلش میگرفت و زار میزد ،اما ناگهان تمام گریه اش را خورد چون به انتهای جاده رسیده بود و مردی در حالیکه لبخند تحقیر آلودی برلبانش داشت سر راهش نشسته بود، زن در حالیکه کوشید هق هقش را زیر چادری اش مدفون سازد و آرام گیرد ،لحظه ای دست و پای خود را گم کرد بعد بقچه ای سرخ گل سیب را با دستان لرزانش به مرد تعارف کرد،و بعد خواست از آنچه که در دلش انبار شده بود چیزی بگوید اما انگار صدایش معتاد بود، معتاد به لرزیدن، به قطع شدن و معتاد به ناگفته ماندن . مرد با همان لبخندش بقچه را از دست زن میگیرد و دست به گره آن میبرد و گره را از هم باز میکند، بقچه پر از سیب سرخ است ، سیبها با یکهزار و یک معنی سرخشان به مردمیخندند، مرد بی توجه به همه چیز با همان لبخند اولی اش سیبی بر میدارد اول آنرا بو میکند و بعد به دندان میکشد زن از پشت سوراخهای چادری اش به جای دندانهایکه پشت سیب میماندبا حسرت میبیند و از اصطکاک دندانها و سیب که در هوا طنین می اندازد، چیزی در درونش میشکند و بی صدا در چشمانش آب میشود مرد با دست دیگرش از گوشه ای چادر گل سیب که بر زمین هموار است میگیرد و به طرفی کش میکند سیب ها پیش پای زن در بین سنگ ها می لولند و مرد با خون سردی ابلهانه يی چادر گل سیب را دو باره هموار می کند و با همان لبخند وهمان یک دست، در چادر جای سیب چند تا سنگ می گذارد و دو باره بر گوشه های آزاد آن گره می زند و به زن تعارف می کند .... و زن با چشمان تر به راه پشت سرش می بیند به برگ های پاییزی چنار که مثل دست های قطع شده روی سنگ ها افتاده اند، و با گام های لرزان و بقچه ای سنگین از سنگ در حالی که قدم هایش برگ های روی سنگ ها را می شکنند با چین های چادری اش مثل قفسی به حرکت می آید و از مرد دور می شود و صدای برخورد دندان ها و سیب، هق هق شا نه هایش و صدای شکستن برگ ها همه با هم دست می دهند و آرام آرام درشیون باد های بی خانمان گم می شوند ...
پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طراح: علی ژکفر

 

سیمای نخبه گان افغانستان

 

. اندیشه های نویسنده گان به معنای دید گاه روزنه نیست ! روزنه در ویرایش و کوتاه کردن نوشته ها دست باز دارد